سفر ناگهانی به اصفهان
روز پنجشنبه ٢٢ فروردین حدود ساعت ٩ شب بود که بابا مهدی تماس گرفت و ازم خواست تا لوازم سفر رو آماده کنم، من که خیلی شوکه بودم و همیشه آماده شدنم برای مسافرت و بستن ساک ها ٣-٢ روز وقت می برد با سرعتی که حتی خودم هم باورم نمی شد وسایل و لوازم مورد نیاز رو آماده کردم و منتظر اومدن بابایی از مغازه شدم. بابا جون که اومد با دیدن سرعت عمل من شک زده شد و باورش نمی شد که همه چیز آمادست. ازش پرسیدم اتفاقی افتاده آخه چرا یکدفعه تصمیم گرفته بریم اصفهان، گفت دخترای گلم نوروز امثال وقتی اکثر مردم در سفر بودن و داشتن خوش می گذروندن مجبور شدن به خاطر کار من تمام تعطیلیشون رو تو شهر خودمون سپری کنن و حالا دیگه نوبت مسافرت ماست. صبح روز جمعه راه ...
نویسنده :
مهشید
12:19


