لذت مادر شدن با بهارناز
تولد دختر کوچولومو هیچوقت یادم نیمیره. با تمام درد و رنجی که به خاطر سزارین کشیدم باز به صراحت می گم که زیباترین خاطره زندگیمه.
یادم نمیره که به محض اینکه به هوش اومدم و تونستم چشمم رو باز کنم از پرستارها خواستم که بچم رو بیارن تا ببینمش، اونها هم با خنده می گفتن دختره مبارک باشه چشم بزار انتقالت بدیم به بخش، من که این چیزها حالیم نبود با وجود درد در قسمت شکمم بارها و بارها خواستم رو تکرار کردم تا اجازه دادن مادرم بیاد بالای سرم و من باز هم همون خواسته رو داشتم.
چندین بار از مادرم پرسیدم که راستشو بگید بچم سالمه پس چرا نمیارن تا ببینمش، تا اینکه انتقالم دادن به بخش و بالاخره لحظه موعود رسید و یه دختر بچه سرخ پف دار ناز رو آوردن و گذاشتن تو بغلمو گفتن مبارک باشه الان پرستار میاد و تو شیر دادن بهتون کمک می کنه، وای که نمی دونید چه حالی بهم دست داد بعد از نه ماه انتظار اونهم با اون بارداری سختی که من داشتم این واقعا آبی بود روی آتش، از خوشحالی دیدن روی ماه دخترم اشک از چشمام جاری بود و خدا رو شکر خدا رو شکر از لبام .
مامانم که مثل فیلم بردارهای حرفه ای دوربینو گرفته بود دستشو هیچ لحظه ای رو از دست نمی داد. خدائیش دم مامان گلم گرم تا آخر عمر غلامشم.
نمی دونید چقدر دلم می خواست به بهارنازم شیر بدم (اسم قشنگش رو همون اولای بارداری با باباش انتخاب کردیم البته بیشتر نظر باباش رو بهارناز بود و من دلم می خواست اسمش رو بزارم مهلا چون به نظرم بیشتر به مهشید و مهدی میومد اما باباییش گفت چون در فصل بهار به دنیا میاد دلم می خواد اسمش با فصل و روز تولدش سنخیت داشته باشه) خلاصه خانم پرستار اومد و لحظه شیرین اولین شیر دادن رسید و همون طور که گفتم فیلم بردار حرفه ای ما هم در حال شکار لحظه ها بود.
با کمک دیگران بالاخره دختر کوچولوی مامان تونست سینه بگیره و از شهد شیرین شیر مادر بچشه. نمی دونید این دهن کوچولو و گلوی ظریفش که در هنگام شیر خوردن تکون می خورد چه حس قشنگ و توصیف ناپذیری بهم دست می داد، از اینکه مادر شده بودم هم شکه بودم و هم بی نهایت خوشحال.
دخترمو بعد از شیر خوردن به بخش نوزادان بردن چون دیگه ساعت ملاقات رسیده بود. الان لحظه حساس تر از قبل بود چون پای یک پدر حساس، عاطفی و انتظار کشیده در میان بود. من و مادرم منتظر بودیم که ناگهان یک دسته گل بزرگ و زیبا از در وارد شد و در پشت این گلهای زیبا هم همسر عزیز، مهربان و فداکار من بود که به شوق دیدار اولین فرزند خودش با شور و هیجان فراوان پا به اتاق گذاشت بیشتر از هر زمان دیگری در زندگیمان خوشحال و خندان بود، بسیار شیک کرده بود انگار اومده ملاقات پرنسس.
خیلی از دیدنش در این حالت خوشحال بودم و این شیرینی تولد نوگلم را بیشتر کرد. بعد از مطمئن شدن از سلامتی من احوال دخترمان رو پرسید و گفت پس گل بابا کجاست. آخه طبق قوانین بیمارستان برای سلامتی بچه بهتر بود که نوزاد در زمان ملاقات بخاطر ازدحام دیدار کنندگان از بخش نوزادان خارج نشود، به همین خاطر پدرها و دیگر ملاقات کنندگان تنها از پشت شیشه می توانستند بچه را ببینند. وقتی بهش گفتیم که قضیه از این قراره شکه شد و گفت مگه میشه من نه ماه تحمل کردم و از صبح هم انتظار کشیدم دیگه طاقت ندارم می خوام بچمو بغل کنم و ببوسم و بوی بدنشو استشمام کنم.
مامانم که دید شوهرم به دیدن بچه ش از پشت شیشه رضایت نمی ده و خیلی اصرار داره با یکی از فامیلهامون که تو همون بخش بود صحبت کرد و قرار شد در پایان ساعت ملاقات بعد از رفتن همه بچه رو بیارن تا از نزدیک ببینه.
در این مدت پدرم که به همراه همسرم به ملاقات آمده بود تعریف کرد که چطور شوهرم از هیجان نه غذا خورده و نه خوابیده تنها کاری که کرده سه ساعت تمام به خودش رسیده انگار که برای اولین بار می خواسته بره خواستگاری. در ضمن از سلیقه خوبش در انتخاب گل و شیرینی و هدیه و رانندگی وحشتناکش در زمان رسیدن به بیمارستان هم گفت به قول پدرم فقط تو پیاده رو رانندگی نکرده بود.
و بالاخره ساعت ملاقات به پایان رسید و انتظار همسر من هم همین طور بعد از خداحافظی با من به بخش مراقبت از نوزادان رفت و تونست دخترش رو برای اولین بار در آغوش بگیره که بعدا برام تعریف کرد که حس وصف ناپذیری داشته و دلش می خواسته همون موقع با هم بریم خونه تا بتونه یک دل سیر بچه رو ببوسه و ببینه.
روز اول ملاقات روز شلوغی بود، پدر شوهر و مادر شوهرم، خواهر شوهرهام ، خواهرم ، برادرم همه با خوشحالی و به عشق دیدن دختر گلم اومده بودن.
بعد از رفتن همه دوباره نازگلک رو آوردن تا شیر بخوره اینبار با دقت بیشتری بهش نگاه کردم و تمام بدنش رو وارسی کردم و یک دل سیر از بوی بدنش استشمام کردم و بوسیدمش.
نام:بهارناز
تاریخ تولد:١٥/١/١٣٨٧
ساعت تولد:١١:٢٠:٠٨
وزن:٣٨٠/٣
قد:٥١ سانتی متر
دورسر:٣٥


لذت مادر شدن با بهارناز
