افتادن اولین دندان شیری بهارناز
بهارناز دختر گلم امروز به خاطر یه کار اشتباه اولین دندان شیریت زودتر از ٧ سالگیت لغ شد، اولش خیلی ترسیده بودی و گریه می کردی اما وقتی بهت گفتم دندونت که افتاد می تونی بزاریش لای دستمال کاغذی و شب بزاریش زیر متکات تا فرشته دندون برات جایزه بیاره دیگه همه چیز از یادت رفت و همش می پرسیدی پس کی دندونم میفته تا فرشته برام جایزه بیاره.

امروز جمعه ست و برای تفریح رفتیم خونه باغ عمه که شمای شیطون بلا با دندونت متکای سنگین رو بلند کردی و بعدش زدی زیر گریه من که سریع حدس زدم چی شده و شروع کردم به دلداری دادن شما که متوجه شدم عمه فخری از خنده غش کرده وقتی بابا مهدی رو دیدم متوجه علت خنده های عمه جون شدم، بابا جون دل نازکت بیشتر از خودت ترسیده بود و گریه افتاد و اصلا دل نگاه کردن به دندونت رو نداشت هر چی می گفتم دندون شیریه مگه خودت بچه نبودی، میفته و دوباره در میاد فایده نداشت فقط می گفت آماده بشید بریم دکتر. بالاخره هم تو رو با وعده کادو از فرشته مهربون هم بابایی رو با وعده نوبت دکتر آروم کردیم و بقیه روز رو گفتیم و خندیدیم. پریناز هم مدام بغلت می کرد و دلداریت می داد که آجی گریه نکن خوب می شی من دوستت دارم....


افتادن اولین دندان شیری بهارناز
