لذت دوباره مادر شدنم با پری ناز
صبح روز ۳۰ آذر که معروفه به شب یلدا و تنها با یک ثانیه فرق با شب های دیگه طولانی ترین شب ساله برای به دنیا آوردن دومین دختر کوچولوم همراه شوهر و مادرم رفتیم بیمارستان تا به امید خدا پری ناز خانم ناز نازی رو بعد از نه ماه مشقت به دنیا بیاریم و قربونش بریم.
بهارناز کوچولوی مامان خواب بود و از همه جا بیخبر، بعد از بوسیدن صورت ماهش با کلی دلتنگی ازش خداحافظی کردم.
از بیهوشی و عمل سزارین متنفرم و از دردی که بعد از عمل باید تحمل می کردم بیزار اما عشق دیدن روی ماه دخترم این فکرها رو از ذهنم می پروند .
ساعت تقریبا ۱۰ بود که وارد اتاق عمل شدم و بعد از تزریق آمپول بی هوشی و چند تا نفس عمیق کشیدن دیگه متوجه هیچ چیز نشدم تا اینکه به هوش اومدم و اینبار هم مثل دفعه قبل شوق دیدن دختر نازنینم تمام دردها رو از یادم برده بود و فقط دلم می خواست ببینمش و از سلامتیش مطمئن بشم. تو بخش ریکاوری بودم که پرستار اومد بالای سرم اولین چیزی که پرسیدم این بود که آیا بچم سالمه، با خوشرویی جواب شنیدم که بله مبارکتون باشه.
خوب که هشیاریم رو بدست آوردم و انتقالم دادن به بخش مادرم اومد بالای سرم، دوباره از مادرم احوال بچم رو جویا شدم که گفت کوچولوی نازت خیلی شبیه خواهرشه و ۲ کیلو و ۹۵۰گرمه و قدش هم ۵۰ سانتی متره.
چون ساعت ملاقات نزدیک بود کوچولوی مامان رو نیاوردن تا ببینمش یا بهش شیر بدم، داشتم دق می کردم، چندین بار پرستار رو خواستم و گفتم برای یک لحظه بچم رو بیارن اما بی فایده بود.
بالاخره ساعت ملاقات شد و شوهرکم با یه دسته گل بسیار زیبا و جعبه شیرینی وارد شد و بعد از تبریک گویی و روبوسی رفت تا دختر گلمون رو از پشت شیشه ببینه. دقایقی رفت و وقتی برگشت بی نهایت خوشحال بود. البته برای اطلاع پری ناز خانم باید بگم که بابا بزگ و مامان بزرگ هاش از اولین ملاقات کننده هاش بودن که همگی از تولدش بسیار خوشحال بودن.
چون من هنوز گلناز خانم رو ندیده بودم باباش از پشت شیشه ازش عکس گرفت و برام آورد، جداً که با آبجیش مو نمیزد.با دیدن عکسش تمام دردها و ناراحتی های بعد از عمل به یکباره از بین رفت. کوچولو، ظریف و زیبا مثل پری تو قصه ها.
اینبار دیگه هر کاری کردیم نزاشتن تا باباییش نی نی مون رو از نزدیک ببینه وقتی ساعت ملاقات تموم شد همسرم با ناراحتی اینکه نتونسته بچشو بغل کنه خداحافظی کرد و رفت.
ساعت ملاقات تموم شده بود و دیگه وقتش بود که پری ناز خانوممو ببینم و بغلش کنم. باورم نمی شد خیلی کوچیک تر و ظریف تر از خواهرش بود و پف بدنش هم کمتر بود. خدایا یادم نمیره که چقدر بوسیدمشو نازش کردم مثل ماه بود دخترک نازم. مامان گلم هم که درست مثل دفعه قبل دوربین به دست و آماده که مبادا لحظه ای از دست بره.(همیشه ممنون زحمات بی دریق مادر نازنینم و پدر مهربان و دلسوزم هستم)
از طرفی لذت دیدن کوچولومو داشتم و از طرف دیگه دلتنگ بهارنازم بودم، آخه بچم هنوز خیلی کوچیک بود عادت نداشت به جز من پیش کسی باشه.
سه روز رو در بیمارستان سپری کردم تا بالاخره روز ترخیص رسید، دلم پر می کشید برای دیدن دوباره بهارنازم این چند روز بستری لحظه ای نبود که به یادش نباشم، بی نهایت دلم براش تنگ شده بود و مشتاق دیدارش بودم با اینکه هر روز چندین بار تلفنی باهاش صحبت می کردم ولی باز هم دلتنگش بودم و دوریش برام بی نهایت سخت بود.
بعد از انجام کارهای ترخیص مثل زندانی ای که روز آزادیش فرا رسیده باشه با اشتیاق هرچه تمام تر برای برگشتن به خونه آماده شدم، شوهر نازنینم پائین منتظرمون بود، به محض اینکه در آسانسور باز شد اولین صحنه ای که چشم نواز بود دیدن همسر خوبم بود که دقیقا روبروی در آسانسور چشم انتظار ما بود و با دیدن ما به طرفمون اومد و کریر نی نی کوچولو رو از دستمون گرفت و بوسه ای آبدار نثار لپ های کوچولوش کرد و بعد محکم دست من رو گرفت و مثل مبارزی که پیروز از جنگ برگشته سرافراز و سربلند به طرف ماشین راهنمائیمون کرد.
وقتی رسیدیم خونه جای خالی دختر کوچولوم رو کاملا می شد حس کرد به همین خاطر قبل از هر کاری شوشو رفت دنبال بهار مامان تا بیاردش خونه آخه بچم پیش عمه ش بود.
بهارنازم که اومد با دیدن یه نی نی کوچولو خیلی خوشحال شد و کلی سوال پرسید و من در تمام این لحظات فقط اشک می ریختم و قربون صدقش می رفتم.
اسباب بازی ای رو که از قبل تهیه دیده بودیم به بهارناز هدیه دادیم و برای اینکه نسبت به پری ناز حساس نشه بهش گفتیم که آبجی برات خریده، و اون خوشحال مشغول بازی شد.
تمام این لحظات خیلی درد می کشیدم و بی حال و خسته بودم اما دیدن شادی و خوشحالی خانوادم و اینکه من و شوهرم و بچه هامون یه خانواده هستیم دردها رو کم می کرد و بهم نوید روزهای خوبی رو می داد که در انتظارمونه.
در تمام این روزها مادر مهربانم در کنارم بود و بیشتر از قبل بهم محبت و ازم نگهداری می کرد تا خوب راه بیفتم و بتونم تنهایی از بچه هام نگهداری کنم. هم مراقب سلامتی من بود و هم اینکه از دو تا دخترام مراقبت می کرد(مادر خوبم بی نهایت ازت ممنونم و تا آخر عمرم بهت مدیونم).
شوهرم هم از هیچ کاری برای بهتر شدن من دریغ نکرد از خورد و خوراک تا نگهداری و شب زنده داری و تحمل ناله ها و زجه های من.
بی نهایت خوشحال و خوشبختم که چنین خانواده ای دارم.
راستی دختر گلم در مورد انتخاب اسم قشنگت باید بگم که از بین ده ها اسم که هم با اسم خواهرت همخونی داشته باشه و هم به روز و ماه تولدت مربوط باشه این اسم رو برگزیدیم. امیدوارم بزرگ که شدی خوشت بیاد و دوستش داشته باشی دختر یلدایی من.
نام: پری ناز
تاریخ تولد: ٣٠/٠٩/١٣٨٩
ساعت تولد:١٠:١٥:٠٥
وزن:٩٥٠/٢
قد:٥٠ سانتی متر
دورسر:٣٤


لذت دوباره مادر شدنم با پری ناز
