سفر ناگهانی به اصفهان
روز پنجشنبه ٢٢ فروردین حدود ساعت ٩ شب بود که بابا مهدی تماس گرفت و ازم خواست تا لوازم سفر رو آماده کنم، من که خیلی شوکه بودم و همیشه آماده شدنم برای مسافرت و بستن ساک ها ٣-٢ روز وقت می برد با سرعتی که حتی خودم هم باورم نمی شد وسایل و لوازم مورد نیاز رو آماده کردم و منتظر اومدن بابایی از مغازه شدم.
بابا جون که اومد با دیدن سرعت عمل من شک زده شد و باورش نمی شد که همه چیز آمادست. ازش پرسیدم اتفاقی افتاده آخه چرا یکدفعه تصمیم گرفته بریم اصفهان، گفت دخترای گلم نوروز امثال وقتی اکثر مردم در سفر بودن و داشتن خوش می گذروندن مجبور شدن به خاطر کار من تمام تعطیلیشون رو تو شهر خودمون سپری کنن و حالا دیگه نوبت مسافرت ماست.
صبح روز جمعه راه افتادیم و بخاطر مسافت کمی که باید طی می کردیم بعد از گذراندن تنها٤ ساعت به شهر زیبای اصفهان رسیدیم.
شب قبل در اینترنت در مورد هتل ها تحقیق کرده بودم، و از بین آنها هتل استقلال رو چون در چهارباغ قرار داشت و به سی و سه پل نزدیک تر بود انتخاب کرده بودم با این حال به چندتا هتل دیگر هم برای رزرو اتاق سر زدیم اما در نهایت هتل استقلال رو انتخاب کردیم.
بهارناز مدام می گفت دیگه اینجا بمونیم و نریم خونه، پری ناز خانم هم که فقط می خواست بخوره، هیچی تو یخچال هتل جون سالم از دستش به در نمی برد.
بعد از استراحت بچه ها رو آماده کردیم و رفتیم سی و سه پل بهارناز عاشق قایق پایی هایی بود که روی زاینده رود حرکت می کردن و از دیدن آب رودخانه زاینده رود تعجب کرده بود و می گفت اومدیم دریا، می خواستیم یکی از قایق ها رو اجاره کنیم که متاسفانه متوجه شدیم پری ناز خانم مریضه و مجبور شدیم برگردیم هتل و دفترچه بیمه ش رو برداریم و بریم دکتر که مبادا بچه چیزی خورده باشه و مصموم شده باشه.دکتر گفت چیز مهمی نیست و تنها کافیه نزاریم خوراکی هایی که خوبش نیست رو بخوره و باید موز و کته بخوره تا خوب بشه.در اسرع وقت موز خریدیم و شکمو کوچولوی مامان که الهی فداش بشم با خوردنش خوب شد و خدا رو شکر مسافرتمون ادامه پیدا کرد.
برای خوردن شام به رستوران شهرزاد با اون فضای فوق العادش و غذای فوق العاده ترش رفتیم و کلی پوستمون کنده شد وای از این دخترای شیطون که نتونستیم یک دقیقه سر میز بشونیمشون هر گارسونی که از کنارمون می گذشت رو صدا می کردن عمو و یه چیز الکی می گفتن مثلا قاشق می خوایم، اسم شما چیه، چرا این لباس تنتونه، خلاصه از ما خجالت کشیدن و از میزهای اطراف خنده و قربون صدقه رفتن و ماشاءالله ماشاءالله گفتن.
روز دوم مسافرتمون صبح زود بلند شدیم تا از وقتمون حداکثر استفاده رو ببریم بعد از خوردن صبحانه از هتل زدیم بیرون و به میدان نقش جهان رفتیم و کالسکه سواری کردیم بعدش هم رفتیم کمی داخل بازار و چرخیدیم که چشمتون روز بد نبینه پری ناز خانم عروسک باب اسفنجی رو پشت ویترین یه مغازه بسته دید و شروع کرد به گریه کردن و پا کوبیدن که باب اسفنجی، باب اسفنجی هرچی گفتیم عزیزم این مغازه تعطیله می ریم یه مغازه دیگه گوشش بدهکار نبود نه من حریفش شدم و نه باباش و نه حتی آجیش، هر کس از کنارمون رد می شد می گفت گناه داره بچه براش بخرید اما هیچکس توجه نمی کرد که آخه مغازه ای که بستست چجوری میشه ازش خرید کرد، بالاخره یه صاحب مغازه دیگه که شاهد صحنه بود راهنماییمون کرد که یه اسباب بازی فروشی ١٥متر جلوتره و باب اسفنجی هم داره، بابا مهدی و بهارناز دوان دوان رفتن و باب اسفنجی شلوار مکعبی خریدن و آوردن تا بالاخره این دختر کوچولوی شیطون ناقلا آروم شد و تونستیم به راهمون ادامه بدیم.دیگه داشتیم از بازار میومدیم بیرون که یکدفعه بارون گرفت. دیدن بارون لذت بخش بود اما بچه ها لباس مناسب تنشون نبود البته طبق تدابیر امنیتی مامان مهشید یک دست لباس اضافه مناسب تو ماشین داشتیم بعد از عوض کردن لباس بچه ها برای ناهار بیرون رفتیم دلم داشت پر می زد برای خوردن بریونی مخصوص اصفهان از مردم شهر آدرس بهترین بریونی رو پرسیدیم و سر از بریانی اعظم در آوردیم که خیلی خوشمزه اما چرب بود، البته من که لذت بردم و بهارناز و پرینازم خیلی دوست داشتن. بهارناز می گفت مامان از این غذاها تو خونه خودمونم درست کن من خیلی عاشقشم.
از بریانی که اومدیم بیرون هنوز داشت بارون می اومد برای اینکه خیس نشیم به مجتمع پارک رفتیم که به سبک بسیار جالبی ساخته شده، هم پارکه هم پاساژ، کمی خرید کردیم البته باز هم با مشقت هر چیزی که برای بچه ها می خریدیم باید مثل دو قلوها دو تا می بود که مبادا دعواشون بشه و پشت هیچ ویترینی هم اجازه واستادن نداشتیم مگر اینکه مربوط به خودشون بود، تو یکی از مغازه ها که حیوانات خانگی می فروخت تعدادی خرگوش، موش، همستر و... وجود داشت که خیلی برای بچه ها جالب بود و نیم ساعتی رو مجبور شدیم وایستیم تا خوب تماشا کنن البته کاش فقط تماشا بود بهارناز ولمون نمی کرد و خرگوش می خواست هرچی می گفتیم گناه داره می میره، نمی زارن ببریم تو هتل گوش نمی داد، تا این که باباش با وعده خرید یه لباس خوشگل در ازای خرگوش موفق شد رازیش کنه که از مغازه خارج بشیم، بعد از بیرون اومدنمون از پاساژ بارون شدیدتر و قشنگ تر شده بود، برای لذت بردن از نعمت خدا ماشین رو یه جای خوب پارک کردیم و نیم ساعتی با یک آهنگ بی کلام ملایم به تماشای بارون از داخل ماشین نشستیم. روز دوم هم با خوبی و خوشی سپری شد.
و اما روز سوم روز برگشت به خونه بود، بعد از خوردن صبحانه و جمع کردن لوازم اتاق رو تحویل دادیم اما چون هنوز از خیلی از مکان های تاریخی دیدن نکرده بودیم تصمیم گرفتیم از کاخ چهل ستون و پل خواجو و باغ پرندگان دیدن کنیم و سپس به راه بیفتیم. از پل خواجو شروع کردیم که نزدیک تر بود سپس کاخ چهل ستون که بسیار شگفت انگیز بود با ستون هایی از چوب با طرح شیر و نقاشی های دیواری بسیار زیبا و قرآنی نفیس متعلق به قرن ٤ ه.ق با خط کوفی، و در نهایت هم به باغ پرندگان رسیدیم که به محض ورودمان باران برکت خداوند شروع به باریدن کرد، البته ما بی توجه به اینکه مثل موش آبکشیده شده بودیم داشتیم از تماشای این پرندگان زیبا و متفاوت لذت می بردیم.
بچه ها که خیلی ذوق زده بودن دنبال پرنده ها می رفتن از ته دل می خندیدن و اصلا متوجه خیس شدنشون نبودن، و پریناز به همه پرنده ها می گفت جوجو. بعد از بیرون آمدن از باغ پرنده ها رفتیم باغ گلها که به خاطر ازدحام جمعیت جای سوزن انداختن نداشت، ساعت نزدیک ١٨ بود و دیگر زمان بازگشت به منزل.
مسافرت کوتاه، بسیار خوب و دل انگیزی بود. بهارناز برای بار سوم به اصفهان می رفت اما پری ناز دفعه اولش بود. دیدن بارون و آب زاینده رود خیلی نشاط آور بود و همینطور هم به خاطر اتمام مسافرت های نوروزی شهر خلوت و آرام بود.
در اولین فرصت تعدادی عکس از مسافرت به اصفهان می زارم.


سفر ناگهانی به اصفهان
