نوروز 92 و جشن تولد بهارناز
دخترای مامان خیلی چیزها هست که می خوام در موردتون بنویسم و قول می دم که در اصرع وقت این کار رو بکنم.
برای شروع از فروردین ماه امثال شروع می کنم که سال خیلی خوبی رو شروع کردیم.
سال تحویل ساعت١٤و٣١دقیقه و ٥٦ ثانیه در روز چهارشنبه ٣٠ اسفند ١٣٩١ هجری شمسی بود و من از هر سال خوشحال تر بودم اول بخاطر اینکه یکسال رو با سلامتی سپری کرده بودیم و دوم بخاطر اینکه امثال بابا مهدی بیشتر از سالهای قبل می تونست پیشمون باشه. آخه بابایی به خاطر شغلش خیلی وقت آزاد نداره و این همیشه خودش و ما رو ناراحت می کنه اما امثال ٣ روز اول نوروز رو با بود و کلی برنامه برای تفریح و شادی برامون ریخته بود.
روز اول رو با رفتن به سینما و پارک سپری کردیم، برای روز دوم برای گفتن تبریک عید و عید دیدنی بابا جون و مامان جون به منزلشون رفتیم و بعد هم به باغ سنتی مظفر رفتیم و شما اونجا کلی رقصیدین و از این تخت به اون تخت و از این اتاق به اون اتاق رفتید،برای روز سوم هم صبح زود بلند شدیم و بعد از خوردن صبحانه وسایل پیک نیک روبرداشتیم و رفتیم پارک کوهستان ٣-٤ ساعتی از رفتنمون گذشته بود که موبایل مامانی زنگ خورد و متوجه شدیم که مامانی و بابایی و دایی محمد و زن دایی از کرج برای سورپرایز کردنمون اومدن و پشت در موندن. ما هم معطلش نکردیم ازشون خواستیم بیان پارک پیش ما خلاصه شما که با دیدن مامانی اینها سر از پا نمی شناختید و خیلی خوشحال شدین.
روزهای بعدی هم خیلی روزهای خوبی بود هر روز منزل یکی از اقوام و هر روز یه تفریحی، یه شب رفتیم باغ دولت آباد، یکی از شبها که ما و پسر دایی هام و دختر دایی هام همگی رفتیم سینما و شب بعدش هم رفتیم باغ مظفر و خلاصه هر روز خوش گذروندیم تا روزها گذشت و روز ١٣ بدر رسید برای ١٣ هم که عمه فخری دعوتمون کرد خونه باغشون که خیلی خیلی خوش گذشت، شما دو تا شیطون بلا همراه امیر حسین دایی کلی آتیش سوزوندین و موقع برگشت که رسید دیگه غش غش بودین و به محض نشستن تو ماشین خواب رفتین.
بابا جون اینها دو سه روز بعدش با کلی دلتنگی و ناراحتی به خاطر دوری از شما برگشتن کرج و دوباره ما موندیم و ما، البته من باز هم برای شاد بودن دخترای گلم برنامه داشتم، ١٥ فرودین قشنگترین روز زندگیم، روزی که مادر شدم و هیچوقت فراموشش نمی کنم روز تولد گل بهارم گذشته بود و من امثال تصمیم داشتم که جشن بزرگ شدن دخترم رو در مهدش و کنار دوستا و همکلاسی هاش برگزار کنم. برای همین شروع کردم به برنامه ریزی کردن و خرید کردن، بالاخره در تارخ ١٩/٠١ جشن تولد باشکوه دختر گلم رو با حضور خودمون،دوستان و مربی ها و مدیریت مهدش برگزار کردیم.
پری ناز شیطون بلا هدیه تولد بهارناز رو برداشت و بهش نمی داد و همش می گفت مال خودمه، بهارناز خانم هم که فقط به فکر نی ناش ناش کردن و پز دادن به همسن های خودش بود که لباسم و کجا خریدم و موهامو کجا درست کردم و ..... فداش بشم بزرگ بشه چی میشه.
بعد از اتمام جشن هم که رفتیم آتلیه دوست بابایی و یک عالمه عکس ناناز از گل مامان گرفتیم و موقع برگشت به خونه هم بابایی ناز و مهربون چون مامانی فرصت نکرده بود برای ناهار تدارک ببینه غذای مفصلی تهیه کرد و برای اینکه همگی خیلی خسته بودیم برگشتیم خونه و بعد از خوردن غذا خانوادگی غش کردیم.
بهار مامان اتمام ٥ سالگی و ورودت به ٦ سالگی رو بهت تبریک می گم، امیدوارم همیشه شاد باشی.


نوروز 92 و جشن تولد بهارناز
