دوشنبه نحس
دیشب تولد خاله فاطمه دوست مامان بود برای جشن رفتیم که ای کاش نرفته بودیم. اولش همه چیز خوب بود بزن و بخون و شادی تا اینکه صدای افتادن یه بچه از پله های خونه خاله اومد و همه دویدن سمت پله ها که متاسفانه متوجه شدم که دختر گلم پریناز جان شما بودی، همه جلوم رو می گرفتن که نبینمت و این بیشتر باعث ترسم شد، گفتم مگه چی شده که نباید ببینمت مردم و زنده شدم تا خاله هات بعد از بررسی کامل بدنت و سر و صورتت دادنت بغل من و گفتن خدا رو شکر سه تا پله بیشتر نبوده و چیزیت نشده، مدام مواظبت بودم و تو اون لحظه ازم آب خواسته بودی و مامان رفته بود از آشپزخونه برات آب بیاره که شما شروع کرده بودی با عروسکت از پله های اتاق خاله بری بالا که عروسکت میره زیر پاتو به جای بالا رفتن با سر میای پائین خدا رو شکر که هیچ آسیبی ندیدی وگرنه تا آخر عمرم خودم رو نمی بخشیدم.
چه تلخ و دردناک تا اینکه اتفاق بعدی برای شما افتاد بهارناز گلم، جشن تموم شده بود دیگه همه می خواستیم بریم خونه قرار بود با ماشین عمو مهدی بریم چون بابایی نمی تونست بیاد دنبالمون از شما خواستم کفشهات رو بپوشی وقتی اومدم کمکت کنم دیدم نیستی و فقط صدای گریت میاد صدات کردم و فکر می کردم حتما برگشتی داخل و مشکلی برات پیش اومده که یک مرتبه سرم رو که چرخوندم دیدم با لباس و سر و صورت پر از خون پائین پله ها واستادی و میگی بابام رو می خوام. من که نتونستم خودم رو کنترل کنم و مثل دیوونه ها فقط جیغ می کشیدم و گریه می کردم فکر کردم رفتی تو خیابون زبونم لال ماشینی موتوری بهت زده، همه اومدن کمک و بعد از بررسی متوجه شدیم دستت رو بریدی و خونش رو به تمام سر و صورت و لباست مالیدی. درسته که به خیر گذشته بود و خدا رو شکر اتفاق بدتری نیفتاده بود اما همین باعث شد که شب من خراب بشه و از خودم عصبانی که چرا تو یه شب هر دو تا دختر گلم باید اینجور آسیب ببینن و من نتونم که خوب مواظبشون باشم.
خودت که تعریف کردی که رفتی بیرون چون فکر می کردی بابا مهدی اومده دنبالمون و وقتی دیدی بابا نیست ناراحت شدی و هواست نبوده دستت رو زدی به یه وسیله تیز.
خدا رو شکر که به خیر گذشت.


دوشنبه نحس
