عید فطر و پایان دوری
امروز جمعه هست و بابا مهدی که خیلی خیلی خیلی دلش برای شما دخترای گل تنگ شده داره میاد پیشمون، دلم برای بابایی خیلی تنگ شده و لحظه شماری می کنم تا برسه، زن دایی و امیر حسین هم با بابایی همسفرن دایی علی هم اینجاست و چون تازه دیشب از راه رسیده و خیلی خسته هستش رو تخت بابایی اینها خوابیده و انگار نه انگار که زن و بچش تو راه هستن و دارن میان البته این نشونه بی عاطفگی دایی نیست چون دایی علی خیلی هم زن و بچش رو دوست داره و ای رو همه می دونن بلکه به خاطر اینه که دوری اونها تنها چند روزه نه مثل ما یک ماه.
امروز عید فطره و همه میان خونه مامان جون، جشن می گیریم و شادی می کنیم به خصوص که بابا مهدی هم داره میاد پیشمون.
به مناسبت عید هر کس از در میاد تو یه جعبه شیرینی دستشه و لباش خندونه. شما هم که دارید طبقه پائین با بچه های خاله زهرا آتیش می سوزونید.
گل دخترای مامان عید شما و بابا مهدی و همه مبارک.


عید فطر و پایان دوری
