شب یلدا تولد دختر ناز مامان پری ناز خانم
شب یلدا برای ما یکی از مهمترین روزهای زندگیمونه نه فقط به این خاطر که بزرگترین شب ساله، چون خاطره های خوب و شیرینی از این روز داریم.
سال ١٣٨٥ بود که بابا مهدی در بلندترین شب سال به خواستگاری مامانی اومد و طولانی ترین صحبت شب خواستگاری مامانی با جناب آقای خواستگار بود که ٣ ساعتی شد، اونقدر حرف زدیم و زدیم تا سعیده جون زن دایی علی رو فرستادن دنبالمون که بیاید شام بخورید اگه خواستید دوباره برید، وقتی برگشتیم پیش جمع همه زدن زیر خنده که شما دفعه اول اینقدر صحبت کردید خدا رحم کنه به دفعات بعد. شب خیلی قشنگی بود بالاخره از یه آقا پسر با شخصیت، مودب با کلاس خوشم اومده بود جوری که خودمم باورم نمی شد.بابایی یه کت سرمه ای خوش دوخت خوشجل پوشیده بود و بوی عطرش دیوانه کننده بود، دسته گل زیبایی که برام آورده بود رو به کمک سعیده جون انتخاب کرده بود.
و این باعث شد که شب یلدا یکی از بهترین شب های زندگی من بشه تا زمانی که دکتر زنانم بهم خبر داد که دخمل کوچولوی مامان هم قراره در همین روز به دنیا بیاد، بهترین روز تبدیل شد به بهترترین.
صبح روز یلدا به بیمارستان رفتیم و شما ساعت ١٠:١٥ دقیقه زمینی شدی، وقتی فیلم زمان تولدت رو نگاه می کنم و صدای اولین گریتو می شنوم پر می شم از شور و حرارت اولین باری که صورت ماهت رو دیدم.

هیچکس روز تولد شما و آجی رو یادش نمی ره آخه هر دو تا تولد تو روزهای خوب و به یاد موندنی ای هستن.
شب یلدای سال ٩٠ اولین سالروز تولدت رو با هم جشن گرفتیم، من و بابایی و آجی و شما. هدیه تولدت یک جفت گوشواره بسیار زیبا بود.





و اما جشن تولد دو سالگی شما، که باز هم خانوادگی برگزار شد و تو فقط دلت می خواست کیک رو بخوری، هندوانه رو بخوری، ژله رو بخوری، باسلوق و کیک لبو رو بخوری. دیگه خودت ببین دیگه.


تازه به آجی هم می دادی و آجی چون وسواس داره هی فرار می کرد.



هر چی تو اینترنت پیدا کردم درست کردم، رنگ و وارنگ از همه رنگ.

مگه می شد یه عکس درست و درمون ازت گرفت همش داشتی ورجه وورجه می کردی، خلاصه با کمک آجی یه عکس نسبتا مناسب ازت گرفتیم.



شب یلدا تولد دختر ناز مامان پری ناز خانم
